به گزارش سولدوز به نقل از وبلاگ محمد نصرتی نویسنده وبلاگ در آخرین پست خود درباره ماجرایی جالب و یک حقیقت دردناک مطالبی نوشته که در ادامه می آید: خب بالاخره ما جوونیم دیگه
اون روزا تازه کارشناسی رو گرفته بودم و کلی انرژی داشتم مثلا
بله
من رو به یه موسسه فرهنگی معرفی کردن و منم رفتم
گفت که اینجا ما از ایده های نو استقبال می کنیم و…
گفتم چه خوب اتفاقا من کلی ایده های عالی دارم که روشون خیلی فکر کردم
خلاصه رفتیم و مشغول شدیم
تو جلسه اول داشتم از ایده هام می گفتم که دیدم داره می خنده
تو دلم گفتم “وقتی دارم به این خوبه ایده می دم، چرا می خندی؟”
بعد از سه روز کم کم فهمیدم شعارهای این موسسه با عمل اون خیلی فرق داره
بعد از یه هفته فهمیدم که عمق اطلاعات من از همه آدمایی که اونجا رئیس بودن بیشتره
بعد از دو هفته فهمیدم هدف اصلی پوله نه فرهنگ
بعد از یه ماه فهمیدم که محصولات اون موسسه نه تنها مفید نیست بلکه برای فرهنگ جامعه مضر هم هست
بعد از شش هفته به عنوان یه منتقد جدی تو موسسه شناخته شدم
بعد از دو ماه دیگه نذاشتن حرف بزنم و کلی برام حرف درآوردن
بعد از ۱۰ هفته خودم قبل از اینکه بندازنم بیرون از اونجا رفتم بیرون
بعد از چهارسال هنوز اون موسسه داره به فرهنگ مملکت خیانت می کنه
تازه فهمیدم که چرا وقتی داشتم به اون خوبی ایده و طرح می دادم، طرف می خندید!