تبلیغات
. - ماجراهای عجیب یك مولوی وهابی كه 45 روز در جمكران كارتن خواب شد + فیلم
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.



ماجراهای عجیب یك مولوی وهابی كه 45 روز در جمكران كارتن خواب شد + فیلم

این روزها كه خبرهای متفاوتی از جنایت وهابی‌ها در كشورهای مختلف به گوش می‌رسد، آشنا شدن با برخی ویژگی‌های این قوم خالی از لطف نیست. مخصوصاً اگر این آشنایی در قالب خواندن برشی از زندگی یك مولوی وهابی باشد كه البته حالا یك شیعه تمام عیار است.

به گزارش سولدوز به نقل از رجانیوز، «سلمان حدادی» یك مولوی وهابی بود؛ كسی كه خودش می‌گوید بین 500 تا 1000 فرد سنی مذهب را وهابی كرده است. اما یك بار نشستن در مجلس عزای سیدالشهدا(ع) كار را بجایی می‌رساند كه همان مبلغ وهابی شیعه شود و در این مسیر سختی‌هایی ببیند كه تحمل یكی از آنها برای ما قابل تصور نیست. خواندن زندگینامه سلمان حدادی را از دست ندهید.

 

 


آموزش تبلیغ وهابیت در 5 دقیقه

سلمان سال 61 در سنندج بدنیا آمد. مادرش اهل سوریه و شیعه بود اما پدرش نه. اسمش را به اصرار مادرش كه سیراب از محبت امیرالمومنین بود سلمان گذاشتند. خودش می‌گوید همیشه از اینكه اسمم سلمان و مادرم شیعه بود شرمنده بودم.

«با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در كنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع كردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، 3 سال دوره ی تكمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مكی رفتم و پس از مولوی شدن، 4 ماه هم به رایوند پاكستان، برای آموزش یك دوره كامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاكستان، امتحان كنكور دادم و در دانشگاه كرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در 20 جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض 5 دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.»

گفت یكبار هیئت!

در همانجا دوستی پیدا می‌كند به نام مهدی. مهدی شیعه بود و سلمان در عین رفاقت تلاش می‌كرد او را وهابی كند. كلی كتاب به او می‌دهد و در عوضش مهدی هم یكبار او را به مجلس عزای سیدالشهدا(ع) دعوت می‌كند. سلمان با همان لباس و ظاهر مولوی‌های وهابی و بعد از كلی این پا و آن پا كردن می‌رود به هیئت.

«یك گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: كدام یك از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید كه حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین كار بزرگ زد؟

 

هر چی فكر كردم دیدم كه در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود كه حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین كار بزرگ و خطرناكی بزند! این سوال مهمی بود كه برایم ایجاد شد.»

 

چراغ‌ها را كه خاموش كردند و مشغول سینه زدن شدند، او شروع كرد به گریه كردن. آنقدر كه لباسهایش خیس شد. برای غربت و مظلومین غریب كربلا گریه می‌كرد. از اینكه در وهابیتشان نگذاشتند امام حسین(ع) را بشناسد افسرده شده بود.

 

 تحقیق و پژوهش حتی در شیطان پرستی

 

از هیئت كه بیرون می‌آید چهار سال جدیدی در زندگی‌اش شروع می‌شود. چهار سالی كه به مطالعه و پژوهش درباره تمام مذاهب اهل سنت، مسیحیت، زرتش و حتی شیطان پرستی می‌انجامد. اما تعارضات موجود در این مكاتب و فرقه‌ها او را راضی نمی‌كند.

 

«گذشت و خیلی با احتیاط فرقه‌های شیعه را بررسی كردم تا اینكه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی كه داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند.

 

بعد از آنان خواستم كتابی به من معرفی كنند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق كنم. آنها كتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی كردند. آن كتاب ها را تهیه كردم و شروع كردم به خواندنشان.

 

مطالب آن دو كتاب را كه می خواندم برای اینكه ببینم مطالبی كه از كتاب های اهل سنت نقل می كنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می كردم به كتاب‌ های اهل سنت یا به نرم افزار المكتبه الشامله و با كمال تعجب می‌دیدم مثل اینكه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود كه چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌»

 

 

 

 

دانلود

 

 

در مباحثه كه كم اوردند پای ماكسیما را وسط كشیدند!

 

خواندن این كتاب‌ها شش ماه طول می‌كشد. كم‌كم حقانیت شیعه با استناد به خود كتابهای اهل سنت برایش مسجل می‌شود. اما هنوز شیعه نشده است. تردید دارد. خودش میگوید تعصبات اجازه نمی‌داد. به سختی‌هایی كه پیش رویش بود فكر می‌كند.

 

«بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یك دفترچه هایی را چاپ كردم كه تحت این عنوان كه "آیا شیعه حق  است؟" و در آن دلائلی از كتاب‌های اهل سنت كه ثابت می كرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش كردم. یك نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ كرده است.

 

پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نكردم بگویم: آره. تقیه كردن را هم بلد نبودم.

 

گفتم: اگر خدا قبول كند .

 

گفت: نه گولت زدند .

 

گفتم. من یك عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خورده‌ای؟‌»

 

بحث كردن با پدر و خیلی از اهل سنت شش ماه طول می‌كشد. همه را در مناظره‌ها شكست می‌دهد. حتی چند نفری هم شیعه می‌شوند. پدر وقتی در بحث نمی‌تواند مقاومت كند به تطمیع رو می‌آورد. می‌گوید زانتیای زیرپایت را ماكسیما می‌كنم اما حرف از شیعه نزن. حتی میگوید شیعه بمان اما شیعه را تبلیغ نكن. وقتی سلمان قبول نمی‌كند، راه دیگری در پیش می‌گیرند. راهی كه به آوارگی سلمان و همسرش ختم می‌شود.

 

چیزی شبیه ماجرای كوچه بنی‌هاشم

 

شش ماه آزار و اذیتها را تحمل كرد. می‌خواست راهی تهران شود تا كاری گیر بیاورد و خانه‌ای اجاره كند و بعد بیاید دنبال همسرش. همسری كه شیعه شده بود و باردار بود. از خانه كه بیرون می‌رود میبیند پدرش با چند نفر سر كوچه ایستاده‌اند. مثل اینكه خبر داشتند مرغ دارد از قفس می‌پرد.

 

همسرم گفت من تا سر كوچه با تو می آیم .

 

گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار كرد و با من آمد .

 

به سمتشان رفتم .مانع عبور من شدند. آنها 5 ، 6 نفری بر سرم ریختند و یكی شان با چوب دستی كه در دست داشت محكم بر سرم كوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم.

 

خانمم كه قصد داشت از من دفاع كند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، كه یكی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که 4 ماهه بود سقط كرد ولی خدا رو شكر، من آن صحنه را ندیدم.»

 

یاد مظلومیت امام علی می‌افتد و به یاد ماجراهای كوچه بنی‌هاشم می‌سوزد.

 

جرم شیعه بودن بالاتر از هزاران قتل است!

 

سه روز بعد وقتی در بیمارستان بهوش می‌آید دست زنش را می‌گیرد و با همان حال و روز فرار می‌كنند. می‌روند ارومیه پیش یكی از دوستان سلمان تا شاید كمكش كند. او وقتی می‌فهمد سلمان شیعه شده است میگوید اگر هزار قتل انجام داده بودی كمكت می‌كردم اما حالا كه شیعه هستی، نه!

 

جالب بود كه این رفیق سنی متعصب اصلاً از دین و مذهب چیز درست و حسابی نمی‌دانست. عمر و ابوبكر را نمی‌شناخت اما بخاطر تبلیغات مسموم وهابیت چنین تفكری پیدا كرده بود.

 

«آنجا بود كه از خانه اش بیرون رفتم و برای اولین بار در طول عمرم، با همسر مریضم كه بچه اش را سقط كرده بود در خیابان خوابیدیم .

 

با مقدار پولی كه داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ كس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمكران ماندیم. گرسنگی می كشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد.»

 

 ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم كه ناموسمان توی خیابان بخوابد

 

سال 85 بود. 45 روز در جمكران، بدون پول و جا و غذا. تكه كاغذی پیدا می‌كند و نامه‌ای به امام زمان(عج) می‌نویسد. می‌گوید آقاجان ما بخاطر شما همه چیز را رها كردیم و آمدیم اینجا. می‌گوید هرجوری بود روزی یك وعده غذا برایمان جور می‌شد. یا هیئتی می‌آمد یا نذری می‌دادند. تا اینكه...

 

«شبها روی كارتون می خوابیدم مدت ها كه گذشت یكی از انتظامات جمكران كه ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: كارت شناسائی تان را ببینم! شما كی هستید؟

 

كارت شناسایی را نشانش دادیم . وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه كار می كنید؟‌

 

با لكنت زبان شدیدی كه در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده ایم.

 

گفت: كار بدی نكرده اید آیا قم جایی را دارید؟

 

خجالت كشیدم بگویم نه، گفتیم یك جایی داریم . رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟

 

گفتم: من پول نمی خواهم!  

 

گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم كه ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی تفاوت باشیم .

پول را به من داد و بعد از دو ماه و خورده ای توانستم با آن پول به حمام بروم و موهای سرم را كوتاه كنم.»

 

وقتی امام رضا بطلبد

 

می‌روند حرم كریمه اهل بیت(س). متوسل می‌شوند به بی‌بی معصومه. یكی از خادم‌ها راهنمایی می‌كند كه بروند دفتر مراجع و كمك بخواهند.

 

«اول دفتر آقای مکارم شیرازی رفتم . بعد دفتر مقام معظم رهبری رفتم. آقایی آنجا  نشسته بود. تا آمدم جریان را تعریف کنم خانمم شروع به گریه کرد و من داستان را تعریف کردم.

 

او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت كرد و گفت: اگر می خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم .

گفتم: نه می خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا ، كار پیدا كنم .

 

گفت: باشه و یك مقداری پول به ما داد و ما از آنجا خارج شدیم.»

 

بیرون كه می‌آیند هوای زیارت برادر حضرت معصومه به سرشان می‌افتد. بجای ارومیه می‌روند مشهد، پابوس امام رضا(ع). زیارت دو سه روزه تبدیل می‌شود به مجاورت سه چهار ساله.

 

فرزند خواستم و كربلا، هر دو جور شد

 

همسرش بر اثر سختی‌ها نحیف شده و افسردگی گرفته بود. به صورت غیر  رسمی طلبه حوزه علمیه مشهد می‌شود. بعد از آن برمی‌گردند قم و به كمك یكی از دوستان خانه‌ای می‌گیرند. ماجرای كربلا رفتنشان هم خواندن دارد.

 

«در سال 89 در مراسم عید حضرت زهرا (س)، دو چیز خواستم یكی ، یك بچه و دیگری زیارت كربلا . هفته‏ی بعدش یك نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم كه شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(علیه السلام) چایی می ریزید. خوابش را اینگونه تعبیر كرد باید شما و خانمت را به كربلا بفرستم. او یك بانی پیدا كرد و ما را به كربلا فرستاد. چند وقت بعد از سفر كربلا، متوجه شدیم كه بچه ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی شد، سالها از اون ضربه ای كه به پهلوی خانمم وارد شده بود می گذشت و احتمال نمی دادیم كه او دوباره حامله شود.»

 

 سفینه النجاه بودن سید الشهدا به دادم رسید

 

بغیر از سلمان یكی از خواهرها و یكی از برادرهایش هم شیعه شده‌اند و همگی از خانواده طرد. خودش می‌گوید گریه آن شبش در هیئت رنگ و بوی عجیبی داشت.

 

«آن گریه واقعا یک گریه ی خاصی بود یک لطف بود آن شب به قدری گریه کردم که تمام لباسم خیس شد. همان سفینة النجاة بودن حضرت سیدالشهدا آن شب تأثیر خودشان را روی من گذاشت.

 

به نظرم آن 4 سالی هم که خواندم و مطالعه کردم و طول کشید برای این بود که پایه های من قوی شود که در هر مناظره ای همه را شکست دهم که وقتی یک مسیحی می آید و به من چیزی می گوید من به او نخندم و هیچ شبهه ای برای من هیچ گاه بوجود نیاید.»

 

سلمان حدادی حالا همه وقتش را گذاشته است برای تلاش در مسیر خدمت به مذهب تشیع و معارف اهل بیت. راه سختی بود اما حتما ارزشش را داشت. ارزشی كه شاید ماهایی كه از ابتدا شیعه بوده‌این هیچ وقت آن را درك نكنیم.

[ ] | [ کلمات کلیدی ] : وهابی-سولدوز نیوز-
[ مرتبط با ] : کل اخبار گزارش ومقالات
محبوب کن - فیس نما
ن : مدیر سایت
ت : جمعه 1 شهریور 1392

مشاهده صفحه جدید
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.